ورود ممنوع

سلام دوستان... لطفا برداشتتون رو از این عکس در یکی دو سطر بگید... ترجیحا طنز گونه باشه.... باشه؟؟؟!

 

کورش کبیر


برچسب‌ها: برداشت, طنز
نوشتم يادگاري در شنبه 11 مرداد1393ساعت 10:52 مخلص شما ||
سلام... بازم سلام... سلامی که از سلام قبلی خیلی فاصله داره... ولی دیدیم که دیر و زود داشت ولی سوخت و سوز نداشت! به سلامتی رفقایی که تا خیلی وقت بعد از آخرین پست ورود ممنوع بازم میومدن و سر میزدن و نظر میدادن ، به سلامتی رفقایی که ما رو از لیست پیوندهای وبلاگشونم حذف کردن ، به سلامتی رفقایی که هنوزم ورود ممنوع تو لیست وبلاگ دوستانشون هست به محض دیدن این مطلب با عجله میان ببینن چه خبره!! باید بگم خیلی شرایط زندگی من نسبت به زمان آخرین پستم عوض شده که اینجا جای گفتنش نیس... ولی بهر حال مهم اینه که امروز دوباره تصمیم گرفتم ورود ممنوع رو بازسازی و تروتمیزش کنم... ایشالا اینبار دیگه جدیه منتظر باشید... فدای همه شما... تا بعد...
برچسب‌ها: دوباره
نوشتم يادگاري در پنجشنبه 9 مرداد1393ساعت 17:15 مخلص شما ||

ق.ن: حتما پی نوشتها رو تو آخر این پست بخونید...

بازار محلي براي خريد و فروش اجناس و كالاهاي مختلف ميباشد. بازار محليست متشكل از چندين اتاقك كه به هر كدام از اين اتاقكها كه ممكن است اندازه هاي مختلفي هم داشته باشند دكّان يا مغازه مي‌گويند.

بازارها ممكن است مسقف و يا روباز باشند كه اين مورد بستگي به منطقه جغرافيايي دارد كه بازار در آن واقع شده است.

معمولاً بازار براي بعضي ها مكاني براي به اصطلاح تو پاچه كردن اجناس بنجُل و صد البته براي بعضي ها هم مكاني براي كسب روزي حلال مي باشد.

صاحبان دكانها را ، در زبان رايج بازار « صاب مغازه » گويند. كه الزاماً صاب مغازه ها صاحب ملك دكان نيستند و ممكن است آن را اجاره و يا رهن كرده باشند.

و اما دكّانها متشكل از دو قسمت عمده ميباشند. البته انواع مختلفي از دكان وجود دارد ولي ما در اينجا به توضيح شكل عمده اي كه بيشتر آنها دارند ميپردازيم:

1.دخل: كه محلي براي نگهداري وجه نقدي كه بابت فروش جنس از مشتري گرفته شده ميباشد. به اصطلاح امروزي براي كلاس بيشتر به آن صندوق نيز گفته ميشود. محل قرارگيري صاب مغازه نيز پشت دخل ميباشد.

2. پاچال: محلي كه معمولاً جلوي آن ويترين و پشت آن قفسه جنس ميباشد. پاچال محل قرارگيري فروشنده هاي دكان ميباشد و بنا به اعتقاد صاب مغازه مكان مقدسي است، كه نبايد كارهايي از قبيل شكستن تخمه و خنده و مسخره بازي در آن انجام شود.

صاب مغازه:

اكثر صاب مغازه ها داراي شكمي جلو آمده و سري كم مو هستند كه اغلب با كلاهي باكلاس پوشيده شده.

اين فرد داراي اشتهايي سيري ناپذير در فروختن اجناس دكان ميباشد كه وصف نا پذير است.

اكثر صاب مغازه ها فقط موقع گشودن در مغازه و موقع سستي بازار به ياد خدا ميافتند و مشغول راز و نياز با او ميشوند. هر صاب مغازه اي بيش از 200 نوع آيه در مورد رونق بازار و 300 مدل دعا براي موقع گشودن در دكان بلد است و از حفظ برايت مثل بلبل ميخواند.

فروشنده:

فروشنده اغلب موجودي نحيف ميباشد كه چند ماهيست حقوق نگرفته و هر كار ميكند بيمه اش نميكنند. او در مواقع بازديد مأمور بيمه از دكان بايد در انباري قايم شود تا مأمور او را نبيند. وي حتما يكي از اين اقشار است:

دانش آموز اخراجي از مدرسه،

 دانشجوي پيام نور،

 دختري كه منتظر خواستگار است،

 زني كه ميخواهد در خانه شوهرش دستش توي جيب خودش باشد،

 فرد عاشقي كه از شهر و خانه خود فرار كرده،

 پسركي كه والدينش براي گذران اوقات فراغتش در تابستان و نوروز او را سر كار فرستاده اند،

 ويا پسر جلف پولداري كه فقط براي شماره دادن به اين و آن سر كار آمده و تمام حقوقش را در همان مغازه جنس بر ميدارد.

فروشنده تحت هر شرايطي بايد بداند كه حق با مشتري است. از نظر صاب مغازه او هميشه بايد پشت پاچالش باشد و ايستادن جلوي پاچال و بيرون از دكان در مواقع سستي بازار از نظر وي امري نكوهيده است و فروشنده بايد تحت هر شرايطي پاچال خود را ول نكند و در صورتي كه مشتري نيست به مرتب كردن اجناس و تميز كردن شيشه ها بپردازد. بنا به اعتقاد فروشنده،  در كل صاب مغازه موجودِ گيري هست. او اين اعتقاد خود را تنها در جمع فروشنده هاي ديگر عنوان ميكند و جرأت گفتن آن را به صاب مغازه ندارد. فروشنده هميشه در روياهاي خود ميبيند كه روزي براي خودش صاب مغازه شده و دارد پشت دخل پول ميشمارد. ولي اغلب با صداي صاب مغازه كه بلند ميگويد: بچه بلند شو ببين مشتري چي ميخواد ، از رؤيايش ميپرد. كلاً او فقط سالي يكبار مورد احترام قرار ميگيرد و آن هم شب عيد است چون صاب مغازه بدجوري به او نياز دارد.

پ.ن۱:

این مطلبو حدود دوماه پیش نوشتم... موقعی که هنوز جزء قشر آسیب پذیر!!! فروشنده بودم... تا اینکه چند هفته پیش تصمیم گرفتم خودم صاب مغازه! بشم... علت این تاخیر هم همین بود... پیدا کردن مغازه و خرید جنس و طراحی دکور مغازه و ... تمام وقتم رو تو این چند هفته گرفته که حتی وقت سر خاروندن هم ندارم... حالا بماند چه مغازه ای و تو کدوم قسمت شهر... شاید تو آینده گفتم...

پ.ن۲:

اين بخشي از اطلاعاتي بود كه من در طول اين چند سال فروشندگي بدست آوردم. فروشندگي به دلايلي كه در بالا گفتم شغل بديه ولي هرچند وقت يكبار اتفاقاتي ميافته كه خيلي جالبه و خاطرات فراموش نشدني رو ميسازه. من هم تو طول اين چند سال فروشندگي خاطرات زيادي برام اتفاق افتاده كه قصد دارم تو پستاي آينده اونا رو اينجا ثبت كنم.

منتظر پستاي آينده به نام خاطرات بازار باشين....


برچسب‌ها: بازار, صاب مغازه, فروشنده, خاطره
نوشتم يادگاري در جمعه 10 شهریور1391ساعت 22:30 مخلص شما ||
من هنوز زنده‌ام...

در آينده‌اي نزديك با مطلب جديد، دليل تاخير و ... ميام...


برچسب‌ها: خوشبختانه, آينده‌اي نزديك, ميام
نوشتم يادگاري در شنبه 4 شهریور1391ساعت 21:30 مخلص شما ||
 

عكسهايي كه زيبا شد

ماه رمضان دوباره فرارسيد... ماه ميهماني خدا... ماهي كه حال و هواي ديگه‌اي داره... شايد بشه تو ماههاي ديگه سال هم روزه شد ولي هيچ روزه اي به اندازه روزه رمضان حال نميده... سفره سحري، سفره افطاري، زولبيا ، باميه، نون پنير سبزي كه بين دو نماز، تو مسجد جلوي روت ميذارن، ختم قرآن، شبهاي قدر و ... رو فقط تو ماه رمضان ميتوني لمس كني.

از بين عكسهايي كه تا بحال گرفتم، عكسهاي مسجد محلمون رو از همه بيشتر دوست دارم... خاطراتي كه با بچه هاي باحال مسجد داشتم هيچوقت از يادم نميره... شروع ماه رمضان فرصت خوبي بود تا عكسهاي زيبايي كه از مسجد گرفتم رو براتون بزارم...

لطفا در مورد تك تك عكسها نظر بديد...


برچسب‌ها: ماه رمضان, مسجد, ميهماني, غبارروبي, افطار
•●ادامه ماجرا●•
نوشتم يادگاري در شنبه 31 تیر1391ساعت 0:21 مخلص شما ||
 

شمر

عرق از سبیل های قطور شمر سرازیر است به خاک... شمشیرش را از غلاف بیرون می کشد و می چرخاند... ناگهان مکث می کند... شمشیر از دستش می اُفتد و توی  زمین فرو می رود... قلبِ شمر تیر می کشد و با کله به زمین می خورد...

تماشاگرها یا حسین گویان به کمک شمر می روند...


برچسب‌ها: حسین, ع, شمر, تعزیه, قلب
نوشتم يادگاري در سه شنبه 27 تیر1391ساعت 1:17 مخلص شما ||
هم اكنون به ساعت من دقيقا 30 ثانيه ديگر از بهار باقيمانده...
برچسب‌ها: بهار, 30ثانیه, تابستان
نوشتم يادگاري در چهارشنبه 31 خرداد1391ساعت 23:59 مخلص شما ||

عكسهايي كه زيبا شد...

از وقتیکه اون گوشی ۶۶۰۰ رو خریدم، کارم شده بود عکاسی. هرجا که یه سوژه پیدا میکردم شروع میکردم از زوایای مختلف ازش عکس میگرفتم. در ، ديوار ، گل ، حيوونا و جونوراي ريزو درشت سوژه عكاسي من بودن.

 تا وقتيكه اين گوشي N۸۲ رو خريدم. N۸۲ با اون دوربين ۵ مگاپيكسل ِ كارل زايزش شده بود تمام زندگي من! با اون ميتونستم عكساي بهتري بگيرم. هر روز قابليتهاي جديدش رو كشف ميكردم و تو عكاسي ازش استفاده ميكردم. از عكسايي كه گرفتم چندتاشون واقعاً قشنگ از آب در اومدن يا حداقل برا خودم خاطرات زيادي رو ثبت كردن.

تصميم دارم از اين به بعد هر از چندگاهي تعدادي از اين عكسا رو كه موضوع خاصي دارن تو وبلاگ بزارم تا نظر شما دوستاي عزيزم رو دربارشون بدونم...

فقط عكسا رو تو  •●ادامه ماجرا●• گذاشتم كه اگه كسي نخواست نبينه و صفحه اصلي وبلاگ هم زودتر لود بشه.

پ.ن:

اينم آهنگ قبلي وبلاگ هست... دوباره گذاشتمش چون با روحياتم سازگارتره! حس خوبي به آدم ميده.

اين قسمت: حيوانات و حشرات!


برچسب‌ها: عكس, حيوانات, حشرات, n82, ورود ممنوع
•●ادامه ماجرا●•
نوشتم يادگاري در جمعه 19 خرداد1391ساعت 14:35 مخلص شما ||

 

پدر

 

هميشه مادرم را بيشتر از پدرم دوست داشته ام چون:

مادر دست نوازشگر دارد ولي پدر دست بزن،


مادر زبان لالايي دارد ولي پدر زبان تهديد،


عشق مادر بشكل بوسه روي صورت است ولي عشق پدر به شكل نوازش بر پس گردن!

چشمان مادر موقع نگراني اشك آلود است ولي نگاه پدر موقع نگراني غضب آلود،

پندهاي مادر مهرانگيز است ولي نصايح پدر خشم آلود.


درست كه فكر ميكنم همين زدنها و تهديدها و خشمها و غضبها و پس گردني ها بود كه مرا ساخت....

هم اكنون نيازمند يك پس گردني از جانب پدر هستم!
لطفاً بنواز پدر...


برچسب‌ها: پدر, پس گردنی, تهدید, ورود ممنوع
نوشتم يادگاري در دوشنبه 15 خرداد1391ساعت 3:5 مخلص شما ||

مادر

پيرمردي صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با يک ماشين تصادف کرد و آسيب ديد. عابراني که رد مي شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند.

پرستاران ابتدا زخمهاي پيرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "بايد ازت عکسبرداري بشه تا جائي از بدنت آسيب و شکستگي نديده باشه"

پيرمرد غمگين شد، گفت عجله دارد و نيازي به عکسبرداري نيست.

پرستاران از او دليل عجله اش را پرسيدند.

ـ زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا مي روم و صبحانه را با او مي خورم. نمي خواهم دير شود!

پرستاري به او گفت: خودمان به او خبر مي دهيم. پيرمرد با اندوه گفت: خيلي متأسفم. او آلزايمر دارد. چيزي را متوجه نخواهد شد! حتي مرا هم نمي شناسد!

پرستار با حيرت گفت: وقتي که نمي داند شما چه کسي هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي رويد؟

پيرمرد با صدايي گرفته ، به آرامي گفت :

اما من که مي دانم او چه کسي است...!

 

پ.ن۱:

ولادت حضرت فاطمه زهرا)س( و روز زن ، بر همه مادر و زنان مبارك باشه.

پ.ن۲:

بوسه زدن بر دست و پيشاني مادر و پدر شايستگي ميخواد. خيلي از ماها كه نعمت مادر و پدر هنوز بالا سرمون هست، بعضي وقتا اونقدر اسير مشغله هاي زندگي و دورنگي هاي اون ميشيم كه اين كارو فراموش ميكنيم. به نظر من اين فراموشي نيست بلكه ما، در قبال بعضي گناهها، اين شايستگي بزرگ رو از دست ميديم.

اين روزها براي بدست آوردن اين شايستگي بهانه خوبيه. حتماً امتحان كنيد...

پ.ن۳:

تا چند وقت بنا به دلايلي شايد نتونم زود به زود به وبلاگ خودم و دوستان سر بزنم. پيشاپيش از همه دوستان بخاطر اين ديركردها معذرت ميخوام.

راستي اين ريسه‌كشي هم به مناسبت روز مادر و چند روز ديگه تولد خودمه. قشنگه؟؟!


برچسب‌ها: مادر, زن, شايستگي, بوسه, ورود ممنوع
نوشتم يادگاري در جمعه 22 اردیبهشت1391ساعت 12:58 مخلص شما ||